پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - پاسخ خداوند به حيرت تاريخى بشر - مظاهری سیف حمید رضا
پاسخ خداوند به حيرت تاريخى بشر
مظاهری سیف حمید رضا
قسمت دوم
بخش دوم. تحليل عرفانى حيات طبيعى معاصر
ماهيت حيات طبيعى معاصر
در طول تاريخ، هرگاه اصحاب اراده، قدرت خواست سيرىناپذير و ظرفيت نامحدود انسانى خود را به موهومات منحرف كردند، اين بى نهايت طلبى به صورت جهانگيرى و هوس گسترى نامحدود جلوهگر شده است. فرعون در تيرگى اوهامش، همه جهان را در مصر بزرگ آن زمان مىديد: »وَ نادى فِرعَونُ فِى قَومِه قالَ يا قَومَ اَلَيسَ لِى مُلكُ مِصرَ وَ هذهِ الأَنهارُ تَجرى مِن تَحتِى«؛(١) و فرياد برآورد، فرعون در ميان قومش كه اى مردم، آيا ملك مصر و اين نهرهاى روان، از زير پايم براى من نيست و براى مردم آن ديار دم از خدايى مىزد: »ما عَلِمتُ مِن اِلهٍ غَيرِى«.(٢)
پس از آن و پيش از آن نيز، همواره مستكبران در فكر تصاحب هر آنچه در پندارشان مىآمد، بىهيچ حد و حصرى، بودهاند. سيسيل رودس (cicil roodes) صاحب يك تراست انگليسى گفته است: من اگر مىتوانستم سيارات را به دارايى خود ضميمه مىكردم. من اغلب در اينباره تفكر مىكنم.(٣)
در دوران جديد، از همان زمانى كه كشتىهاى اسپانيايى و پرتغالى، به سواحل ملل شرقى و آفريقايى رسيدند، هدفشان جهانى كردن قدرت، غلبه و ستم بود.
امروز هم آن ادعاى تكرارى فرعونها به گوش مىرسد و نيروى استكبارى كه عنصر پردازنده حيات طبيعى معاصر است، شعار "globalization" سر داده است. پس از پايان جنگ سرد و فروپاشى اتحاد جماهير شوروى، سياست مداران آمريكا، قدرت خود را برتر و بى رقيب ارزيابىكردند و مدعى سرپرستى امنيت بينالمللى سياست و قدرت جهانى، منابع اقتصادى و ارزشهاى فرهنگى شدند. جرج بوش رييس جمهور امريكا( ١٩٣ ١٩٨٩م) با گزينش نظريه نظم نوين جهانى، بر اساس نظام ليبرال دموكراسى، الگوى جهانى سازى حيات طبيعى معاصر را اعلام كرد. او در جمع نمايندگان كنگره اظهار داشت: »در هر كجا كه اعضاى نظام بين المللى اصول، مقررات و رويهها را نقض كنند، امريكا حق دارد، در صورت لزوم به زور متوسل شود...، زيرا ايالات متحده تنها كشورى است كه داراى چنين مسئوليتى بوده و توانايى ايفاى آن را نيز دارد«.(٤)
خصوصيت حيات طبيعى معاصر اين است كه امكانات مادى، نظامهاى اجتماعى و نظريات عملى ويژهاى آن را پوشش مىدهند؛ امكانات مادى يا تكنولوژيك كه معمولاً در صنايع نظامى و توليد كالاهاى مصرفى به كار مىرود. نظامهاى اجتماعى بر ارزشهاى سرمايهدارى و سازمانها و نهادهاى بينالمللى كه در خدمت نيروى استكبارى استوار است و نظريات علمى كه انديشه مردم جهان را در جهت توجيه مشروعيت سرمايهدارى و سلطه نيروى استكبار سامان مىدهد و جهانىسازى اصلىترين شاخص حيات طبيعى معاصر، به اين معناست كه نيروى استكبارى آمريكا، براى تداوم حيات طبيعى سلطهگرانه خود، با استفاده از امكانات سياسى، فرهنگى، اقتصادى و نظامى، در توسعه حيات طبيعى سلطه پذيرانه در جهان مىكوشد. چامسكى مىنويسد: »نظام جهانى طراحى شده است كه نياز سرمايه گذاران امريكايى را تضمين كند«.(٥)
جهانىسازى سلطه سرمايهدارى با استفاده از دانش و تكنولوژى اطلاعات و شبكههاى ارتباطى، ماهيت حيات طبيعى معاصر است.
سقوط انسانيت
با توجه به انسانشناسى عرفانى به خوبى معلوم مىشود كه چگونه كنار گذاشتن خدا از انديشه و حيات بشر، به سقوط انسان از منزلت انسانى مىانجامد. خبر نيچه از مرگ خدا، در حقيقت خبر سقوط انسان از مقام انسانى خويش است كه از آغاز عصر غيبت شروع شد و در مراحل مختلف تاريخ حيات طبيعى، به تماميت رسيد.
سكوت و قهر خداوند كه انسان ظلمت نشين، حيات طبيعى آن را مرگ خدا مىپندارد، ثمرة اعراض از تذكر حق و تفكر در طنين تجلى اسماى اوست كه خود فراموشى و به تعبير پست مدرن، مرگ انسان و ارزشها و دستآوردهاى انسانى است.
امروزه سخن از مرگ تاريخ، مرگ هنر، مرگ آزادى، مرگ متافيزيك و... مىرود و اين همه نمودارهاى مرگ انسانيت و از خودبيگانگى بشر است كه در اثر خدا فراموشى او را گرفتار كرده است: »نسوا الله فانساهم انفسهم«؛(٦) خدا را فراموش كردند، خدا هم آنها را از يادشان برد.
ظلمت حيات طبيعى معاصر چنان شدت يافته كه نه تنها متفكران پست مدرن، به گمراهى تاريخى انسان امروز اعتراف مىكنند، و از پايان تاريخ سخن مىگويند، بلكه مدافعان دستآوردهاى تاريخى انسان مدرن، همانند فوكوياما، به پايان تاريخ در اين شرايط ناهنجار اعتراف كردهاند. او ابراز مىدارد: با فروپاشى نظام كمونيستى در شوروى، ما به پايان تاريخ رسيدهايم؛ به اين معنا كه سرمايه سالارى ليبرال سرانجام بر ساير صورتهاى سياسى رقيب پيروز شده است و با فروپاشى سوسياليسم، ثابت شده كه نظام سرمايه دارى تنها سامان پايدار در جهان به شمار مىآيد« و مىكوشند تا پاسخى براى بحرانهاى ليبرال دموكراسى كه شالودة حيات طبيعى معاصر است، بيابند.(٧)
چارلز.بى.هَندى حاصل انديشه فوكوياما را چنين خلاصه مىكند: دموكراسى ليبرال (اغماض و تحمل عقايد ديگران كه همراه با ليبراليسم آمد و وفور نعمتى كه ليبراليسم را ممكن ساخت) خواست انسانها را براى درافتادن با امور مهم و مبارزه با علل و عوامل خطير تضعيف و آن را به مسائل فرعى معطوف كرده است. ما در رفاه و آسودگى است كه تنزل مىكنيم و وقتى هم كه به رقابت برمىخيزيم، براى كسب مدال طلا و بهدست آوردن جام جهانى است. چنين چيزهايى قطعاً به ظهور و بروز هنرهاى با اهميت و فعاليتهاى بالنده و بزرگ منتهى نمىشود و هيجاناتى را كه به وجود مىآورد، لحظهاى و موقتى است، و هرگز موجبات انقلاب و نهضتى را فراهم نمىكنند يا آنها را رواج نمىدهند. اگر مثل سگها ما را خوب تغذيه كنند، خوشحال و راضى خواهيم بود، زمانى كه پيشرفتهاى علمى و اقتصادى، اكثر جوامع را به مرحله رضامندى و رفاه برسانند، شاهد پايان تاريخ خواهيم بود.(٨)
فوكوياما تصور نمىكند كه شايد همة افراد بشر به اين وضع غير انسانى رضا ندهند و دست به انقلاب بزنند. يا اينكه اساساً نظام ليبرال با مبناى سرمايهدارى از تأمين رفاه عمومى ناتوان است، و تنها حافظ منافع اقليت سرمايه دار است و استفاده از حيلههاى گوناگون، براى دورداشتن مردم از خودآگاهى معنوى وانقلاب سرانجام كارآمدى خود را از دست خواهد داد.
تباهى آگاهى
ظرفيت آگاهى و اراده نامحدود انسان كه براى كشف و شناخت تجلى مطلق حق تعالى به آدمى عطا شده است، بايد در دام نامحدود اوهام اطلاعات درست و دروغ اسير شود تا توان به خود آمدن و كشف انسان حقيقى از درون دشوار يا ممتنع گردد. در اين صورت، مىتوان انسانها را با پندارپردازى و سرگرمى با اوهام، در وضعيت حيات طبيعى سلطهپذيرانه و استضعاف نگهداشت.
امروز نظريات مختلفى در علوم گوناگون توليد مىشود و روزبهروز افزايش مىيابد. نشريات علمى بسيار در رشتههاى گوناگون منتشر مىگردد، و بسيارى يكديگر را نقض مىكنند، با اپيدمى شدن علم تبليغاتى و نظرياتى كه با برهان قدرت رسانهاى و سرمايه اهميت مىيابند. در اين بازى زرگرى، هم دانشمندان به نان و نوايى مىرسند و هم سلطهگران به تثبيت شالودههاى استيلا مىپردازند و هم مردم به هزار رنگ پندار سرگرم مىشوند. آيا اينها علم است؟ علمى كه ساخته مىشود، منسوخ مىگردد، به تاريخ مىپيوندد؛ ولى هنوز خوانده مىشود و اين انبوه انديشههاى بافته شده، به راستى مانع تفكر نيست؟
اينها علم نيست، بلكه اطلاعات است. علم انسان را به حقيقت مىرساند و شناخت خدا و تجليات و آيات او را ميسر مىسازد.(٩) در صورتى كه علوم امروزى، هيچ فرقى با اخبار ساختگى رسانهها ندارد و كاركرد هر دو يكى است: توجيه مشروعيت استكبار و تأمين منافع سرمايهدارى.
امروز كانونهاى توليد دانش بسيارى در جهان با اعتبارات سرمايهداران مشغول كارند تا با توليد نظريههاى علمى، اين نظام امپرياليستى سرمايه دارى را در جهان توجيه كنند.(١٠)
اين عرفان است كه انسان را در نسبتى بى تكيّف و بى قياس با حق، نمايانمىسازد و در ترانه نداى حق مىبالد و آدمى را به معدن عزت و قداست مىپيوندد. عرفان غير علم است، زيرا علم، يافتن مسير است و عرفان، يافتن مقصود، و اطلاعات غير از علم است، زيرا اطلاعات براى حركت و انديشيدن و توليد و فراگيرى علم به كار مىآيد و اگر از تفكر و تحليل درست جدا شود چيزى كه با انباشت و انفجار اطلاعات پيش آمده موجب پندارزدگى و عجز از حركت و تكاپو مىشود. اين همه، زمانى است كه اطلاعات درست باشد. در غير اين صورت، اگر هم مورد انديشه و تأمل قرار گيرد، فايدهاى غير از فربهى پندارها در پى ندارد.
سلطه تكنولوژى رسانهاى تا بدانجا انجاميده كه حتى خواص و نخبگان و انديشمندان در ميان تورم اطلاعات و كثرت نظريهها بلاتكليف و در ترديد سرسام آور به سر مىبرند. در اين ميان، عوام و انسانهاى ميانمايه، صرفاً مخاطبين سر به زيرى هستند.(١١)
عدم تمايز ميان علم و اطلاعات و غفلت از عرفان، روايتى پارادوكسيكال از جهان را با نام پست مدرن ارائه كرده است كه زمينه كافى براى ديكتاتورى جهانى را پديد آورده است.
در دوران پست مدرن كه اطلاعات به جاى علم گرفته شده و عرفان به كسوف مىرود، در حقيقت اطلاعات (پندارهاى نامنظم) و دانش به مفهوم »Cience« (اوهام نظام يافته) ظرفيت آگاهى انسان را در عدم قطعيت، حجيت شكاكيت، نفى فرا روايتها، ترديد در عقل و معرفت بشرى و غلبه سابژكتيويسم پندار زده بر خودشناسى و خداشناسى فرو كشيده است.
٤. غلبه نيروى استكبارى در حيات طبيعى معاصر
نيروى استكبارى براى غلبه بر مستضعفان، نه تنها بايد آنها را از منزلت انسانى ساقط كند و براى اين منظور، نه فقط تباهى آگاهى، بلكه نيرو و اراده آنها را نيز بايد تهى سازد.
از همينرو، مىكوشد با از بين بردن معنا و ارزشها و غلبه هيجانات و تمايلات پست بر عقل و اراده، مردم را در وضعيت ستم پذير و استضعافى نگهدارد.
مستكبران ظرفيت نامحدود انسانى خويش را از هوسها پر كردهاند و قصد تصاحب و تملك همه چيز، حتى ذهن و روان و رفتار و تن مردم را دارند و به اين منظور، بايد ظرفيت نامحدود آنها را در چرخه نامحدودى از اوهام و هوسهاى نو به نو بازى دهند، تا مبادا به خود آمده، به حيات طبيعى »نه« بگويند.
براى تأمين اين اهداف، وضعيت پست مدرن فرصتهاى كارآمدى در اختيار نيروى استكبارى قرار مىدهد. پست مدرن دوران پوچى انسان است، از هر آنچه انسانى است. به همين علت ژان بودريارد، از پايه گذاران اين رويكرد مىگويد: اين واژهاى است تو خالى كه حتى نمىتوان آن را يك مفهوم ناميد.(١٢) ليوتار معتقد است: ما در خلئى خاص زندگى مىكنيم و زبانى نيست تا اين خلاء را تشريح كند.(١٣)
در اين اوضاع، استفنكاتس دستور زبان پست مدرن را چنين مىنويسد: زبان پست مدرن بايد مبهم، ايدآليستى، گنگ، پيچيده و تخيلى باشد، زبانى غير صريح، پيچ در پيچ كه پيامهاى آن به راحتى قابل كشف و دريافت نباشد، و مستلزم ساختار شكنى و رمز گشايى باشد. زبانى كه مخاطب به راحتى قادر به درك و دريافت محتوا و مضامين آن نباشد. زبان پست مدرن مستلزم استفاده از كنايه، طنز، استعاره، تجاهل، ابهام، ايجاز، ايهام، اشارات، تلميحات، تناقضات، تقليد، كپيه بردارى، كليشه سازى، ابتذال (Pastche)، تكرار، تمسخر، استهزاء، هجو، ترديد، عدم قطعيت و خلاصه تمامى صنايع و بدايع ادبى، اعم از نوشتارى و گفتارى است؛ ولو آنكه متضاد و نقيض هم باشند. البته به كارگيرى تمامى اين صنايع، غالباً كار بسيار دشوارى است؛ ولى در اكثر موارد، صنعت ابهام و پيچيدهگويى، شيوه بسيار معمول و كارسازى است.(١٤)
اگر در سخنان سياستمداران امريكايى نظر كنيد، نمونه روشنى براى اين تاريكى و ابهام خواهيد يافت؛ تاريكى و ابهامى كه معلول تجلى قهر حق تعالى و فروبستگى ساحت قدس و ظلمت و ضلالت زمانه ماست؛ صلح، امنيت، مبارزه با تروريسم، دفاع از منافع، آزادى، حقوق بشر، جنگ، ضدجنگ، دموكراسى و... به راستى اينها به چه معناست؟ ما وارد دورهاى شدهايم كه به قول تادگيتلين »غروب رؤياهاى مشترك« و به بيان دوركهايم »بىهنجارى فراگير« است.
كاركرد اصلى اين ادبيات، انتقال مفاهيم و معانى نيست، بلكه تهديد، ايجاد ترس وترديد و تهييج تمايلات حيوانى و حيرت افكنى در مردم است كه غير انسانىترين نوع مديريت بر افكار عمومى و رفتار و عواطف مردم است.
نفى انديشههاى مرجع و فراروايتها معيارى براى نقد نهادهاى اجتماعى و قدرت سلطهجو باقى نمىگذارد، وهم ازاينرو، اريكهريسون و ديگران مرگآزادى و دموكراسى را اعلام مىكنند.
اين هرج و مرج كه با اپراتورى رسانهاى پوشش مىيابد، بستر كافى براى ظهور يك ديكتاتورى جهانى را فراهم مىسازد.
ديكتاتورى سرمايهدارى، نه تنها بر جسم انسانها سلطه مىراند، بلكه در روان، ذهن، احساس، نيازها و انتخابهاى مردم نيز قدرت خود را نفوذ مىدهد.
جستجوى بى پايان براى بازارهاى جديد، تغيير سريع كالاها و دستكارى مداوم سليقه مردم، از طريق تبليغات، باعث ايجاد فرهنگ پسامدرنى گرديده كه ويژگى آن وجود ناپايدارى و انديشههاى سطحى به جاى معانى عميق، مونتاژ و اختلاف شيوهها به جاى اصالت و بالاخره ناهمگونى، كثرت گرايى، ناپيوستگى و هرج و مرج به جاى فرا روايتهاى عقل و پيشرفت است.(١٥)
در اين آشفته بازار جهانى، معناى امنيت، روى كار آمدن ديكتاتورى است كه در درجه نخست با فشار تبليغات و جنگ روانى، همه را در مسيرى كه مىخواهد، به حركت و چرخش در مىآورد و در مرحله دوم، مخالفان و كسانى كه از اين جريان و نظام خارج مىشوند، به عنوان ياغى، تروريسم و مخلّ نظم و امنيت جهانى مورد تهديد و تجاوز نظامى قرار مىدهد.
ستم پذيرى تودهاى
جامعه تودهاى (mass society)، جامعهاى است كه همة مردمان آن يك رنگ و همانند قالب زده شدهاند. ستم پذيرى تودهاى، به معناى هماهنگى همة مردم در پذيرش ستم نيروى استكبارى در حيات طبيعى(١٦) است.
نيروى استكبارى حيات طبيعى معاصر براى تودهاى كردن ستم پذيرى تمام وسايل جامعه پذيرى را به كار گرفته است. ابزارهاى جامعه پذيرى عبارت است از خانواده، محيطهاى آموزشى، گروه همسالان و رسانهها.
جوامع امروز، كمتر از چيزى به نام محيط خانوادگى به عنوان محل فراگيرى رشد و تربيت برخوردار است. سستى نهاد خانواده يك فاجعه غير منتظره نيست، دست كم براى نيروى سلطهگر، حيات طبيعى معاصر چنين نيست، بلكه يك برنامه حساب شده و از پيش تعيين شده است تا جايى كه در سالهاى اخير، براى محو نقش سنتى مادر در خانواده و جاىگزينى نقش اجتماعى مادر يعنى مراكز دولتى يا خصوصى (سرمايه دارى) كه وظايف مادرى را انجام دهند به عنوان رفع تبعيض از حقوق زنان، كنوانسيون مىنويسند.(١٧)
محيطهاى آموزشى مدرسه و دانشگاه كه اساساً در خدمت سرمايه دارى است و با آموزش آشكار علوم رايج و آموزشهاى پنهانى نظير »درس اطاعت و كار تكرارى طوطىوار«، سلطهپذيرى را درونى مىكنند و افراد را براى زندگى(١٨) برده وار در حيات طبيعى معاصر آماده مىسازد.
در اين شرايط چيزى از گروه همسالان باقى نمىماند، زيرا آنچه ارتباط در گروه همسالان را جالب و جذاب مىكند، تفاوتهاى فردى است كه موجب آموختن چيزهاى تازه مىشود؛ اما در جامعه تودهاى كه همه همشكل هماند، تعاملى پويا و جذاب صورت نمىگيرد و انسانها در عين همانندى، به تنهايى زندگى مىكنند و هيچ كس چيزى براى عرضه به ديگرى نمىيابد. در اين فضا، وقتى ارزشهاى سرمايه دارى حاكم شود، ريشههاى خودخواهى تقويت مىشود و همه براى نفع مادى شخصى، با ديگران رابطه و تعامل برقرار مىكنند و معنويت، نه تنها در رابطه انسان با مبدا متعال، بلكه در رابطه انسانها با يكديگر نيز از ميان مىرود.
عامل ديگر جامعهپذيرى، يعنى رسانه، در ستمپذيرى تودهاى، به شدت تأثيرگذار و جدى به كار مىآيد و حتى نقش خانواده و گروه همسالان به نفع اين عامل كاهش مىيابد.
بنابراين، آرمان دموكراسى و آزادى كه انسان غربى قرنها به دنبال آن بود، امروزه با نفوذ سرمايهدارى بر اشخاص و افراد جامعه، به آرمانى دست نيافتنى تبديل شده است و همه مردمان در قفسى از امواج گوناگون اطلاعات اسيرند(١٩) و اين زندانى است كه بندهاى خود را نه بر دست و پا كه بر عميقترين لايههاى ذهن و روان تودههاى ستمپذير آويخته است و عجيب اينجاست كه مردم جهان از اين اسارت غافل نيستند، بلكه مىدانند و مىپذيرند و حركتى نمىكنند. ساموئل هانتينگتون از كنفرانسى در نوامبر ١٩٩٧ خبر مىدهد كه در آن، متخصصان و دانشمندان تمام كشورها و مناطقعمده جهان گرد آمدند.
او مىنويسد: رهبران اين كشورها كه دستكم دو سوم يا بيشتر جمعيت جهان را تشكيل مىدادند، به ايالات متحده به مثابه يك تهديد نظامى مىنگريستند. آنها اين كشور را تهديدى براى همگرايى، استقلال، رفاه و آزادى عمل در پىگيرى منافع به حق شان مىديدند؛(٢٠) ولى هيچ حركتى، حتى در حد قطع رابطه از سوى اين كشورها صورت نمىگيرد.
شدت رنج و حيرت
قطع رابطه انسان از خدا، تهى شدن روابط انسانى از معنويت و محبت، لذتطلبى در دنيايى پر از رنج، زحمت، محروميت، ستم و حيوانى شدن زندگى با ترويج شهوات و مصرفگرايى روح الهى انسان را كه تشنه تجلى اسما و شهود انوار حق تعالى است، ارضا نمىكند، بلكه موجب تنفر انسان از خود و خستگى و افسردگى و اضطراب و روانپريشى مىشود.
حيات طبيعى معاصر، انسان را مثل يك كرم لجنزار در كثافت اوهام و هوسهاى پوچ فرو برده، دردمندى و سرگردانى او را به نهايت رسانده است.
اهالى اين تمدن پوچ، خود را زير بمباران تبليغات اقتصادى و سياسى و تحريكات و تهييجات پياپى تمايلات و از دست دادن انديشه و اراده گم كردهاند.
مفهوم »خود« در دوره پست مدرن، برساختة مجموعة متكثر و غير متمركزى از عوامل شخصيت ساز(٢١) در رسانهها، تبليغات كالاهاى مصرفى، شعارهاى سياسى، لذتهاى زودگذر، ارزشهاى در حال تحول، عدم تقيد به اصول زيبايىشناسى و بسيارى عناصر غير متمركز، متنوع، بى ثبات و اضطراب زاست.
هويت انسانى از پندارپردازى نيروى استكبارى شكل مىگيرد و هيچ تعين و ثباتى ندارد. در اين شرايط انسان نه تنها نمىفهمد كه چيست، بلكه از درك اينكه چه چيز نيست، هم ناتوان است و حتى توان و شعور تحقير خود را از دست مىدهد، زيرا كالاهاى مصرفى فريبنده و رنگارنگ و اطلاعات غرورآور و تلاش اقتصادى رمق سوز و بى وقفه، براى تأمين نيازهاى مصنوعى و موهوم، او را چنان از خود بيگانه و گرفتار كرده كه مجال انديشيدن به رنجهاى خود را نيز ندارد، تا جايى كه براى التيام دردهاى روحى و معنوى خود به عرفان موهوم روى مىآورد.(٢٢)
آغاز تجلى رحمت و هدايت با انقلاب اسلامى
اين همه رنج و جور و ستم، بىترديد چندان ادامه نخواهد يافت و شايد آغاز يك پايان است؛ پايان تاريخ حيات طبيعى و دگرديسى معنوى انسان و دگرگونى به حيات طيبه، زيرا در گرداب بلاست كه انسان متذكر مىشود و در شدت رنج و اضطراب است كه قادر مهربان را به ياد مىآورد و نامهاى رحمت و جمال او را به تفكر مىنشيند و تضرع مىورزد.
ژان بودرياد مىگويد: اگر ما در تاريخ دچار از خودبيگانگى شدهايم، بنابراين پايان تاريخ چيزى نيست، جز پايان از خود بيگانگى.(٢٣)
اگر انسان متذكر حق شود، خود را باز مىيابد و ديگر حيات پست طبيعى را بر نمىتابد. براى تغيير حيات طبيعى، يا بايد مستكبران را متحول كرد، يا مستضعفان را. اگر مستكبران تحول پذيرند كه به تدبير جامعه تحت ولايت الهى و تربيت مردم خواهند پرداخت و جامعه پذيراى تجليات الهى خواهد شد، و اگر مستضعفان تحول پذيرند، در حقيقت طبقة جديدى به نام مجاهدان شكل مىگيرد كه براى مبارزه با مستكبران قيام مىكنند.
معمولاً تحول مستكبران امكانپذير نيست؛ ولى براى اينكه محبت و مسالمت، نخستين اصل اخلاقى در جامعه انسانى و حيات طيبه است، بايد با امر به معروف و نهى از منكر مستكبران، سير تحول حيات طبيعى به حيات طيبه را آغاز كرد. همچنان كه انبيا چنين بودهاند و ابتدا مستكبران را فرا خوانده، به سراغ فرعونها و نمرودها مىرفتند و پس از اتمام حجت و برانگيختن خشم طاغوتها و كمرنگ كردن نيرنگ و تزوير آنان، مستضعفان را به جهاد فرا مىخواندند.
در طول تاريخ، معمولا پيامبران توفيق تحقق حيات طيبه را نيافتند. انقلاب اسلامى ايران كه بر اساس الگوى قيام پيامبران شكل گرفت، با ماهيت تحول حيات طبيعى به حيات طيبه،(٢٤) اميد به ظهور منجى را زنده كرد تا انسانهاى حيران دردمند و گرفتار حيات طبيعى معاصر را با طرح ديگرى براى زندگى آشنا كند و آنها را براى ظهورى كامياب در تحقق حيات طيبه آماده سازد.
بشر معاصر، پس از قرنها پيچ خوردن در گرداب حيات طبيعى، به نهايت رنج نزديك مىشود. به همين علت امام خمينى هيچ گاه قصد گفتوگو با انديشههاى موجود، يا قرار گرفتن بر مبانى آنها يا در چهارچوب مفهومى آنها را نداشت و نظريه سياسى ولايت فقيه را طرح كرد و همه انگيزه، نيات و اعمال را در عبوديت، معرفت و تقرب الهى معنا بخشيد.
امام خمينى سعى نداشت كه ادعا كند، اسلام دموكراسى واقعى است يا اينكه بر سوسياليسم اولويت دارد، يا اسلام با علم سازگار است و غيره. در كار وى هيچ تلاش آشكارى براى پيوند دادن يا حتى پرداختن به مفاهيم سياسى مرتبط با گفتمانهاى ناسيوناليسم، ماركسيسم و ليبراليسم ديده نمىشود. تنها با امام خمينى است كه نقش گفتمان غربى به عنوان گفتمانى عام، دستخوش تزلزل مىگردد.(٢٥)
او طرحى ديگر درانديشه داشت و تجلى الهى دركل هستى، مويد او بود و با كلام او كه پژواك تفكرى ديگر بود، همه چيز تغيير مىكرد، و تحولى را براى نجات بشر از دام حيات طبيعى جهانى كه در آستانه تحقق بود، نويد مىداد. او در آغاز قيام خود به سال ١٣٢٣ هجرى شمسى اعلام كرد: »امروز روزى است كه نسيم روحانى الهى وزيدن گرفته و براى قيام اصلاحى بهترين روز است«.(٢٦)
بعضى محققان پنداشتهاند كه طرح تفكرى ديگر و بنيادگرفتن تمدنى ديگر عين هماند،(٢٧) اما دقيقتر اين است كه اين دو اثر تجلى اسماى الهى در انسان و كل هستىاند. تفكر و تمدن همآهنگ با آن، هر دو آثار يك موثر و مظاهر اسماى الهىاند، پس عين هم نبوده، بلكه ملازم هستند. البته در ادوارى از تاريخ كه در تجلى قهر و جلال است، به جاى تفكر، توهم نقشبند آگاهى شده و به جاى تمدنى متعالى، تباهى و سياهى پديد مىگردد. انقلاب اسلامى آغاز تجلى رحمت و جمال حق بود كه در دوران تجلى قهر و جلال جلوه كرد و در طبيعت غربى مدرن، خورشيد تفكر را در سپهر انديشه بشرى به طلوع آورد.
امام خمينى و تفكرى كه او منادىاش بود، در زمانهاى به انقلاب اسلامى انجاميد كه جهان با جلوهاى ديگر از تجليات الهى مواجه ميگشت و غفلت و دنياگرايى مدرنيته، جاى خود را به ترديد و ابهام پست مدرن و بازگشت به فطرت و دين و معنويت مىداد و اين انديشه شكل مىگرفت كه نظام جهان بايد بر شالودة دينى جهانىبينان نهاده شود.
تجلى رحمت، هدايت و تحول معنوى
تو گويى در آستانة دهة ١٩٨٠ ميلادى كه شاهد پيروزى انقلاب اسلامى ايران بوديم، نداى حق برخاست و بار ديگر انسانها به ساحت قدس الهى دعوت شدند؛ يعنى بنابر سنت الهى كه در شدت رنج و آمادگى تضرّع و تفكر انسانها را مخاطب قرار مىدهد، در دهههاى پايانى قرن بيستم، خداوندگار رحيم بر بندگان غفلت زده، رحمت آورده است و عليرغم غفلت و فسادهايى كه حيات بشر را آلوده كرده، واكنشى مثبت در جذبة الهى آغاز شده است. مورخان در تاريخ معاصر غرب، احياى دين را واكنشى »نوميدى حاصل از فروپاشى آشكار ارزشهاى مدنى در سده بيستم« دانستهاند.
پس از دهه هفتاد به بعد، روىآورى به دين و معنويتگرايى رونقى تازه يافته، تا آنجا كه برخى محققان با عبارت »تجديد حيات انديشه مذهبى«(٢٨) از آن ياد كردهاند.
در امريكا، نسلى كه در طى دهه ١٩٧٠ هر گونه مذهب سازمان يافته را مردود مىشمرد، امروز همراه با فرزندان خود به نيايشگاهها باز مىگردد يا به نهضت روزگار نو مىپيوندد.
يهوديان تجديد نظر طلب كه پنجاه سال پيش، هر گونه اشاره به رويدادهاى ماوراى طبيعى را از كتابهاى دعا حذف كرده بودند، اينك ارجاع مجدد به معجزات، اسطورهها، و ظهور مسيح را در دستور كار خود قرار دادهاند.
مورمونها (فرقهاى از مسيحيان) سال ١٩٨٧ را به دليل جذب ٢٧٤٠٠٠ گرونده جديد، بهترين سال تاريخ ٨٥١ ساله خود اعلام كردند.
جشنوارههاى محلى و ناحيهاى مذهب شينتو در ژاپن، همزمان با مراسم آيينى چرخههاى زندگى و بازگشت به معابد، رونقى تازه يافته است.
جنبش »جوانان براى عيسى مسيح« كه ده مركز را در سرتاسر اروپا اداره مىكند، در سال ١٩٨٨ بيش از ١٢٠٠٠ نفر را از سى و هفت كشور دنيا، براى شركت در يك مجمع بين المللى به كشور افريقايى بوركينافاسو (وُلتاى علياى سابق) كشاند.
جوانان چينى و اتحاد شوروى سابق، به رغم فضاى ضد مذهبى مدارس خود، با كنجكاوى به مجامع مذهبى نظر دوخته بودند.
نوعى نيروى سياسى توانمند بر اساس اصول گرايى اسلامى، ايران، افغانستان و كشورهاى عرب را فراگرفته و طبقات متوسط غربى شده تركيه و مصر را هم تحت تأثير قرار داده است.(٢٩)
هاروى كوكس استاد الهيات دانشگاه هاروارد مىگويد: پيشگويان سه دهه پيشتر كه خبر از عقب نشستن مذهب در برابر تجدد مىدادند، به هيچ وجه نمىتوانستند روند احياى مجدد مذاهب را پيش بينى كنند.(٣٠)
نظر سنجىهاى موسسة گالوپ نشان مىدهد كه علىرغم كاهش راهبان و راهبهها، رشد فزاينده گرايش به روحانيت و معنويت دينى و دعاخوانى در بين مردم مشاهده مىشود. در ميان مردمى كه گالوپ آنها را غير مذهبى ناميده است، سى درصدشان گفتهاند كه مذهب نقش مهمى در زندگىشان دارد و ٧٧ درصدشان به طور نامنظم به دعا و نيايش مىپردازند.(٣١) تكاملى كه در آستانه قرن بيست و يكم به تدريج در غرب شناخته شده و رواج مىيابد، عبادت خدا و ايمان... است. در واقع زندگى معنوى نشانه جامعه سالم است.(٣٢)
در اين صعود معنوى، استكبار دستور كار اصلى خود را فراموش نكرده و دين و معنويت را هم به پندارپردازى گرفته است. بر مبناى رويكرد پست مدرن به وضعيت بشرى ميان علم، دين، معنويت، احساس، رويا، خيال و واقعيت و مجاز هيچ مرز مشخصى نيست و اين همه، نه حقيقت يا واقعيت نما، بلكه ممكن است انگارهاى برآمده از شرايط ومقتضيات روانشناختى و جامعه شناختى فرد تجربهگر باشد.
بنابراين، انسان مىتواند ديندار و اهل معنويت باشد؛ ولى كاركردهاى اساسى دين، تنها ارضاى احساس معنوى و نيازهاى متعالى انسان در ارتباط با نيروى آرامش بخش ماورايى است. معنويتگرايى با اين ويژگىها كه به قول ماركس، افيون تودههاست، از سوى دستگاههاى فرهنگى استكبار حمايت مىشود. دينهاى ساختگى و ترويج مفاهيم معنوى مثل عشق، انسان دوستى و حالت عرفانى و بى تعلقى به دنيا، در گروههايى كه جوانان را به رقص و آواز و مستى و تخدير سرگرم مىكنند، نمونههايى از اين دست است. پاكترين نمونههاى استفاده پندارپردازانه در جهت سلطهپذيرى از دين، در فيلم »مصائب مسيح« ساخته مل گيبسون، از توليدات هاليوود نمود يافته است. در اين فيلم كه سختترين جنايتها و شكنجهها به خواست بزرگان يهود و به دست نظاميان بنى اسرائيل بر مسيح تحميل مىگردد، روح سلطهپذيرى در صورت تقدس مسيحايى، به پيروان اين پيامبر تعليم داده مىشود. در سراسر اين فيلم، مسيح با اشتياق، همه رنجها را به عنوان خدمت به خداى پدر مىپذيرد و حواريون را از اعتراض باز مىدارد و مادر او مريم كه شاهد تمام رنجهاى مسيح است، خاموش مىگريد و هيچ فرياد و اعتراضى بر ستمهاى وحشيانه ابراز نمىدارد.
هر چند كه اين روح مسيحيت است، گزينش و تأكيد نهادهاى فرهنگى استكبار از يك ماجراى تاريخى كه اصل آن مورد ترديد است، بى غرض نيست.
به هر حال، امكاناتى براى تحقق يك حكومت معنوى جهانى فراهم است؛ ولى نيروى استكبار، با همه توان از اين امكانات براى تثبيت شالودهها، استيلا و سلطه گرى استفاده مىكند، و تنها مهدويت است كه در تغيير اين جريان، مستضعفان را پشتيبانى مىكند و به مجاهدان در جست و جوى حيات طيبه تبديل مىكند.
مهدويت
مهدويت اين است كه اعتقاد به امام زمان(عج) و منجى جهانى مصدر انديشه، عمل و حيات قرار گيرد و در حوزه خصوصى و عمومى زندگى، اين اعتقاد نقش فعال بيابد. انسان در خود تأمل كند و لايههاى معنوى درون وجود خويش را كشف كند و با گذر از »مفاهيم مدرن« و »ضد مفاهيم پست مدرن« به خودشناسى برسد. با اين توفيق و تفكر نسبت خود را با خدا يافته و براى تحقق اراده او به مجاهدت روى آورد و از حيرت برآمده از نسيان وعصيان رها شود. نخستين ويژگى مهدويت انسانيت است و تا انسان به حقيقت خود پىنبرد، به فلسفه فرج نخواهد رسيد و نداى حق را به درستى دريافت نخواهد كرد. اگر اين چنين شد، آنگاه مىتواند به حيات درونى و اجتماعى بينديشد و با ايمان و عمل به سوى حيات طيبه حركت كند و اين دقيقاً راه امام خمينى(قدس سره) و انقلاب اسلامى است. مجاهدان، محور تحول حيات طبيعى به حيات طيبه هستند و مجاهدت بايد در هر مرحلهاى به تناسب همان مرحله صورت گيرد.
اگر نيروى استكبار برشكاكيت تكيه مىكند، نيروى جهادى بايد بر يقيين و معرفت اصرار ورزد. اگر آنها فراتر از نهادها، قواعد، رويهها و هنجارهاى بين المللى عمل مىكنند، با شيوهاى غير آن نمىتوان مبارزه درخور و معقولى داشت.
امروز كه استكبار، جهانىسازى را شعار خود كرده، بايد از حكومت جهانى عدل حضرت حجت سخن گفت و در اين باب نظريهپردازى كرد، و از همه امكانات براى ترويج اين انديشه و اين فلسفه بهره برد.
شواهدى از نداى حق و دعوت خداوند پيداست كه از جمله ترديد در بنيانهاى تمدن مدرن و رشد معنويتگرايى و پيروزى انقلاب اسلامى را مىتوان نام برد، اينها مقدمات فتح مطلق باب الله است.
استكبار از سويى هوش خود را از دست داده و در برابر انقلاب اسلامى غضبناك، ستمگرى خود را آشكار ساخته و از ديگر سو در ارزيابى قدرت بى رقيب خود، پس از پايان جنگ سرد، مغرور شده و اين هر دو، يعنى غضب و غرور، موجب بىپروايى در ستمگرى شده و سبب زوال او را فراهم مىكند، زيرا رنج و ستم مردم را به جايى مىرساند كه براى رهايى، حتى حاضرند جان بدهند و اين روحيه كه در فرهنگ اسلامى شهادتطلبى ناميده شده، حياتىترين سرمايه و سلاح مجاهدان است. شهادتطلبى هم ايمان به خداى قادر متعال و جهان ديگر و حياتى برتر را در آنها شكوفا مىسازد و هم خالصانهترين و شكست ناپذيرترين اعمال مجاهدانه را به ظهور مىرساند. اين دو ويژگى مجاهدان، اركان حيات طيبه است.
استراتژى مجاهدان براى تحقق حيات طيبه گسترش ارزشهاى بنيادين انقلاب اسلامى در كل جهان است كه در فرهنگ سياسى امام خمينى، صدور انقلاب نام گرفت.
نخستين پيام انقلاب برپايى حكومت اسلامى نيست، بلكه پيش از آن نفى ستم و فساد است. افرادى كه از درون فاسد باشند، فساد ستمگران را در عرصه عمومى تمكين مىكنند و كسانى كه به تبعيت از نداى پاك فطرت گوش جان مىسپارند، سلطه مستكبران را برنمىتابند.
اين پيام انقلاب اسلامى، پاسخ خداوند به حيرت تاريخى بشرى است كه امروز همه دستآوردهاى تمدن متورم غرب را تهى مىيابد. پيام انقلاب اسلامى بهراستى مىتواند مستضعفان جهان را از وضعيت سلطه پذيرى خارج مىسازد، پايههاى استكبار جهانى را متزلزل كند، مجاهدان را تا گشايش تمام فروبستگىهاى تاريخ حيات بشر كه بر هم انباشته شده، به پيش برد.
امروز ديگر نيازى نيست كه منتظر فاجعه و فراگيرى ظلم و جور در جهان باشيم؛ فاجعه پيش از اين رخ داده است. اكنون بايد به تفكر و تضرع بر آستان الهى روى آوريم و بر ستمها و سياهىها فرياد كشيم و تاريخ حيات طبيعى را با طرح و تفكر حيات طيبه به پايان رسانيم.
پى نوشتها:
١. سوره زخرف، آيه٥١.
٢. سوره قصص، آيه ٣٨.
٣. محمدحسين رفيعى، آن سوى جهانىسازى، نشر صمديه، ١٣٨١، چ ١، ص ٢٠.
٤. ابراهيم متقى، تحولات سياست خارجى آمريكا، مركز اسناد انقلاب اسلامى، ١٣٧٩، چ ١، ص١٨٣.
٥. نوام چامسكى، دموكراسى بازدارنده، ترجمه: محمدرضا تاجيك، انتشارات كيهان، ١٣٨٢، چ اول، ص ٧٥٤.
٦. سوره حشر، آيه١٩.
٧. محمد ضميران، انديشههاى فلسفى در پايان هزاره دوم، انتشارات هرمس، ١٣٨٠، چ ١، ص ٥٣.
٨. چارلز.بى.هَندى، عصر تضاد و تناقض، ترجمه محمود طلوع، مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، ٥١٣٧، چ ١، ص ٣٨٤.
٩. حميدرضا مظاهرى سيف، »چيستى علم از منظر قرآن«، ماهنامه علمى تخصصى معرفت، آبان ١٣٨٣، شماره ٣٣.
١٠.نك: سياستپردازى و نيرنگ بخش٦؛آنسوى جهانى سازى، ص٣١؛ ادوارد برمن، كنترل فرهنگ ترجمه، چاپ نشر نى.
١١. مسعود رضوى، پايان تاريخ، انتشارات شفيعى، ١٣٨١، چ ١، ص ١٧٢.
١٢. جان. آر. گيبيتر و بوريمر، سياست پست مدرنيته، فصل چهارم، ترجمه منصور انصارى، انتشارات گام نو،
١٣٨٠، چ ١،.
١٣. محمد ضميران، انديشههاى فلسفى در پايان هزاره دوم، انتشارات هرمس، ١٣٨٠، چ ١، ص ٤٢١.
١٤. استفن كاتس، چگونه پست مدرن حرف بزنيم و پست مدرن بنويسيم؟ ترجمه حسين على نوذرى در كتاب پست مدرنيته و پست مدرنيسم، انتشارات نقش جهان، ١٣٧٩، چ ١، ص ١٠٩- ١١٠.
١٥. كِيت نَش، (جامعه شناس سياسى معاصر)، جهانى شدن، سياست، قدرت، ترجمه محمدتقى دلفروز، انتشارات كوير، ١٣٨٠، چ١، ص ٥٨.
١٦. ايان مك لين، فرهنگ علوم سياسى آكسفور، ترجمه حميد احمدى، نشر ميزان، ١٣٨١، چ ١، ص١٧٥.
١٧. »كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان«، ترجمه مريم شاعرى، فصلنامه كتاب نقد، زمستان ٨٢، شماره ٢٩،
ص ٥ - ٢٠.
١٨. الوين تافلر، موج سوم، ترجمه شهيندخت خوارزمى، نشر فاخته، ٥١٣٧، چ ١١، ص ٤٢.
١٩. نك: فرانك و بستر، نظريههاى جامعه اطلاعاتى، ترجمه مهدى داودى، انتشارات وزرات خارجه، ١٣٨٢، چ اول، فصل ششم: مديريت و دستكارى اطلاعات.
٢٠. ساموئل هانتينگتون، فرهنگ، قدرت و دموكراسى، در كتاب »جهانى شدن قدرت و دموكراسى« گردآورى: مارك پلاتنر والكساندر اسمولار. ترجمه: سيروس فيضى و احمد رشيدى، انتشارات كوير، ١٣٨٣، چ ١، ص ٤٦.
٢١. نك: سياست پست مدرنيته، فصل چهارم.
٢٢. حميدرضا مظاهرى سيف، نقد عرفان پست مدرن، فصلنامه كتاب نقد، تابستان ٨٤، شماره ٥٣.
٢٣. انديشههاى فلسفى در پايان هزاره دوم، ص ٥٣.
٢٤. ن.ك: حميد رضا مظاهرى سيف، »اهداف انقلاب و رسالت نسل سوم«، ماهنامه رواق انديشه، فروردين ٨٣، شماره ٢٨ همچنين حميد مظاهرى سيف »تعريف نسل سوم«، ماهنامه زمانه، فروردين و ارديبهشت ١٣٨٤، شماره ٣١ و ٣٢.
٢٥. بابى سعيد، هراس بنيادين، ترجمه غلامرضا جمشيدىها و موسى عنبرى: انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٧٩، چ ١.
٢٦. صحيفه امام، ج اول، موسسه تنظيم و نشر آثار امام، ١٣٧٨، چ ١، ص ٢٣. پيام به علما و ملت ايران و دعوت به قيام،٥١ /٢ /١٣٢٣.
٢٧. داورى اردكانى، تمدن و تفكر غربى، نشر ساقى، ١٣٧٩، ص ٣.
٢٨. اشپيگل فوگل، تمدن مغرب زمين، جلد دوم، ترجمه محمدحسين آريا، انتشارات اميركبير، ١٣٨٠، چ ١، ص٠٥١٣.
٢٩. جان نيزبيت و پاتريشيان آبردين، دنياى ٢٠٠٠، ترجمه ناصر موفقيان، نشر نى، ١٣٧٨، چ اول، ص ٣١٨ و ٣١٩.
٣٠. همان، ص ٣١٩.
٣١. همان، ص٥٤٢.
٣٢. حميد مولانا، ظهور و سقوط مدرن، نشر كتاب صبح، ١٣٨٠، چ ١، ص ٤٢ ٢٥.